تبلیغات |
و این منم ... دور دور دختر هاست!!
| ||
|
زمانیكه مردی در حال پولیش كردن اتوموبیل جدیدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت
مرد
آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او
زد بدون انكه به دلیل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبیه نموده در بیمارستان به سبب شكستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد. وقتی كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را دید از او پرسید "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد آن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچ نتوانست بگوید به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار با لگد به آن زد حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی كه پسرش روی آن انداخته بود نگاه می كرد. او نوشته بود "دوستت دارم پدر". روز بعد آن مرد خودكشی كرد خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب كنید تا زندكی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشید كه اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند در حالیكه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند. همواره د ر ذهن داشته باشید كه: اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند مراقب افكارتان باشید كه تبدیل به گفتارتان میشوند مراقب گفتارتان باشید كه تبدیل به رفتار تان می شود مراقب رفتار تان باشید كه تبدیل به عادت می شود مراقب عادات خود باشید که شخصیت شما می شود مراقب شخصیت خود باشید كه سرنوشت شما می شود سلام خوبین ببخشین که نزدیک 2 ماهه آپ نکردم واقعا سرم شلوغه امیدوارم خوشتون اومده باشه [ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط
جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل
مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد . حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شدد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرارداد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد امیدوارم خوشتون اومده باشه... [ جمعه 27 آبان 1390 ] [ 09:57 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
دوستی مانند اسناد کهنه است.قدمت تاریخ آن را ارزشمند تر میکند... گوته
[ پنجشنبه 21 مهر 1390 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
اندیشیدن آسان است و عمل کردن مشکل،اما مشکل ترین کارها،عمل کردن به آن چیزهایی است که می اندیشیم... گوته [ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم ...پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم... ! (دکترعلی شریعتی)
**امروز تولد محدثه ست از همینجا بهش تبریک میگم و امیدوارم هرجا هست موفق باشه و 10000 ساله شه و به همه ی آرزو هاش برسه...** و به خاطر کمک به ایجاد انقلاب بزرگ در جامعه هنری دوباره دو تا از نقاشی های محدثه رو می ذارم اینجا واقعا خیلی خیلی خوشگلن...
امیدوارم ناراحت نشه... [ سه شنبه 29 شهریور 1390 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
سلام بر همگی خوبین؟!؟!؟!؟!؟!؟ من نوی این پستم به علت اینکه نتونستم شعر و داستان چیزهایی توی این مایه پیدا کنم یه سری عکسای واقعی براتون میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد
به نظر من که خیلی خیلی سخته! بای [ یکشنبه 27 شهریور 1390 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقۀ چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانۀ عطر ستاره های کریم سرشار می کند. و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من کافیست. من از دیار عروسک ها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا در پشت میزهای مدرسۀ مسلول از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند. من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند. وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند. وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا با دستمال تیرۀ قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم، باید. باید. باید. دیوانه وار دوست بدارم. یک پنجره برای من کافی است. یک پنجره به لحظۀ آگاهی و نگاه و سکوت اکنون نهال گردو آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست؟ ای دوست، ای برادر، ای همخون وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس. همیشه خواب ها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند من شبدر چهار پری را می بویم که روی گور مفاهیم کهنه روئیده است آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟ آیا من دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟ حس می کنم که وقت گذشته است حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است حس می کنم که میز فاصلۀ کاذبی است در میان گیسوان من و دست های این غریبۀ غمگین حرف به من بزن آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟ حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم. فروغ فرخزاد...
سلام خوبین؟! عیدتون مبارک البته با تاخیر تو این پست علاوه بر شعر فروغ می خوام 2 تا از نقاشی های محدثه جون رو بذارم برای کمک کردن بهش در ایجاد انقلاب در جامعه ی هنری!!امیدوارم خوشتون بیاد بعد هم ازتون می خوام توی نظر سنجی شرکت کنین. ت ا ب ع د...
[ سه شنبه 15 شهریور 1390 ] [ 10:15 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
باز آئینه خورشید از آن اوج بلند مهدی اخوان ثالث [ شنبه 5 شهریور 1390 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
قراردادن ۱۵ قاشق و نگهداری انها روی صورت خوردن ۳۶ سوسک در یک دقیقه تایپ ۶۷ کتاب بدون نگاه کردن به صفخه مانیتور سریعترین فرار از داخل یک چمدان بسته ۷٫۰۴ ثانیه جیغ کشیدن با وسعت ۱۲۹ دسیبل رکورد دار خوردن شیشه و اهن نواختن ویولن روی دوچرخه به مدت ۵ ساعت و ۹ دقیقه گویندگی به مدت ۱۲۴ ساعت بطور زنده بزرگترین بینی جهان با 8.8 سانتیمتر طول بلند ترین ناخن ها
امیدوارم خوشتون اومده باشه!!!
[ دوشنبه 31 مرداد 1390 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
A-همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی. A-آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند، را نبینی. A-آنان که تجربه های گذشته را به خاط نمی آوردند محکوم به تکرار اشتباهند. A-وقتی به چیزی میرسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای. A-آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند. A-آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند. A-وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد. A-هرگاه نتوانستی اشتباهی را ببخشی، آن از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه. A-عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری. A-کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند. A-نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است. A-هیچ گاه ابراز رسیدن به خواسته دیگران نشو. A-از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی. A-دوست، برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی. A-همیشه حرفی را بزن که بتوانی بنویسی، چیزی را بنویس که بتوانی امضایش کنی و چیزی را امضاء کن که بتوانی پایش بایستی.
A-("خورخه لوئیس بورخس") [ دوشنبه 17 مرداد 1390 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن آتش طور کجاست موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هوشیار کجاست آنکس است اهل اشارت که بشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست عقل دیوانه شد آن سلسله ی مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست ساقی و مطرب و می جمله مهیاست عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
* * * سلام خوبین! ببخشین که دیر اومدم آپ کنم. امیدوارم خوشتون بیاد تا بعد بای [ چهارشنبه 5 مرداد 1390 ] [ 03:17 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
من فكر می كنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ:
احساس می كنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین؛ احساس می كنم در هر كنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین. *** آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز در بركه های آینه لغزیده تو به تو! من آبگیر صافیم، اینك! به سحر عشق؛ از بركه های آینه راهی به من بجو! *** من فكر می كنم هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد: احساس می كنم در چشم من به آبشر اشك سرخگون خورشید بی غروب سرودی كشد نفس؛
احساس می كنم در هر رگم به تپش قلب من كنون بیدار باش قافله ئی می زند جرس. *** آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس: (( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
احمد شاملو [ پنجشنبه 23 تیر 1390 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
ماه مرشد بر بالای بسطام بود، سخن میگفت. یعنی که مهتاب بود. ماه مرشد گفت: او که اینجا خوابیده است و نامش سلطانالعارفین است روزگاری اما کوچک بود و نام او طیفور بود و من از او شبهای بسیاری به یاد دارم، که هر کدامش ستارهای است، شبی اما از همه درخشانتر بود و آن شبی است که او هنوز کودک بود، خوابیده بود و مادرش نیز، سرد بود و زمستان بود و برف میبارید و به جز من که ماه مرشدم همه در خواب بودند.
عرفان نظرآهاری ********************************************** سلام خوبین؟! از بابت این مدتی که نبودم و مطلب بذارم ازتون معذرت می خوام موفق و سربلند و پیروز باشین تا بعد ...
[ شنبه 11 تیر 1390 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
سلام به همگی! خوبین؟؟؟! تموم شدن امتحانا رو تبریک میگم خیلی خوشحالم..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از شر هرچی امتحانه خلاص شدیم یا به طور کلی میشه گفت:"" هوووووووووووووووووووووووورا
[ دوشنبه 23 خرداد 1390 ] [ 10:33 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه كه من كیستم .» موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت : « هستم اگر می روم گر نروم نیستم . » (( محمد اقبال لاهوری )) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . این، تن فرسوده را، پای به دامن كشید؛ و آن سر آسوده را، سوی افق ها كشاند . *** ساحل تنها، به درد در پی او ناله كرد: - (( موج سبكبال من، بی خبر از حال من، پای تو در بند نیست ! كوه دماوند نیست ! « هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست . بسته به زنجیر را لیك خوش آیند نیست . )) *** ناله خاموش او، در دلم آتش فكند رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ ای دل اندیشمند ؟ گفت : - (( به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! )) عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم : سینه كشان همچو موج، راهی دریا شدم هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم، زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم ! شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛ اكنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است ! موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !
فریدون مشیری [ یکشنبه 15 خرداد 1390 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||