تبلیغات
و این منم ...

و این منم ...
دور دور دختر هاست!!
نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما بهترین مجری از بین این گزینه ها کدومه؟!!!!!





نفس می زند موج ...

***

نفس می زند موج، ساحل نمی گیردش دست،

پس می زند موج .

فغانی به فریادرس می زند موج !

من آن رانده مانده بی شكیبم،

كه راهم به فریادرس بسته،

دست فغانم شكسته،

زمین زیر پایم تهی می كند جای،

زمان در كنارم عبث می زند موج !

نه درمن غزل می زند بال،

نه در دل هوس می زند موج !

***

رها كن، رها كن، كه این شعله خرد، چندان نپاید،

یكی برق سوزنده باید،

كزین تنگنا ره گشاید؛

كران تا كران خار و خس می زند موج !

***

گر این نغمه، این دانه اشك،

درین خاك روئید و بالید و بشكفت،

پس از مرگ ببل، ببینید

چه خوش بوی گل در قفس می زند موج !

 

فریدون مشیری




[ یکشنبه 21 شهریور 1389 ] [ 09:51 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]

باران، قصیده واری،

- غمناك -

آغاز كرده بود.

می خواند و باز می خواند،

بغض هزار ساله ی درونش را

انگار می گشود

اندوه زاست زاری خاموش!

ناگفتنی است...

این همه غم؟!

ناشنیدنی است!

***

پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟

گفتند: اگر تو نیز،

از اوج بنگری

خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست!

 

 

فریدون مشیری




[ پنجشنبه 18 شهریور 1389 ] [ 11:40 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]

مرغ مهتاب

می خواند.

ابری در اتاقم می گرید.

گل های چشم پشیمانی می شكفد.

در تابوت پنجره ام پیكر مشرق می لولد.

مغرب جان می كند،

می میرد.

گیاه نارنجی خورشید

در مرداب اتاقم می روید كم كم

بیدارم

نپنداریدم در خواب

سایه شاخه ای بشكسته

آهسته خوابم كرد.

اكنون دارم می شنوم

آهنگ مرغ مهتاب

و گل های چشم پشیمانی را پرپر می كنم.

سهراب سپهری




[ چهارشنبه 17 شهریور 1389 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]

در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید .

 

لب های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید .

 

در هم دویده سایه و روشن .

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می فروزد در آذر سپید .

 

همپای رقص نازك نی زار

مرداب می گشاید چشم تر سپید .

 

خطی ز نور روی سیاهی است :

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید .

 

دیوار سایه ها شده ویران .

دست نگاه در افق دور

كاخی بلند ساخته با مرمر سپید .

سهراب سپهری




[ چهارشنبه 17 شهریور 1389 ] [ 10:58 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

توآمدی ز دورها و دور ها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

                       فروغ فرخ زاد 




[ سه شنبه 16 شهریور 1389 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]


آشپزی دخترها

توی ماهیتابه روغن میریزن

اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن

تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن

چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن

آشپزی پسرها

توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
توی ماهیتابه روغن میریزن
توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن ، اعصابشون خورد می شه ...
دنبال کبریت میگردن
با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره
ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!)
ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن
تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن
اعصابشون به شدت خورد می شه و لباس میپوشن
میرن سراغ بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن
تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن
روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن
دنبال نمکدون میگردن
نمکدون خالی رو پیدا میکنن
دنبال کیسه نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن
نمکدون رو پر از نمک میکنن
صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون
نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن
بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه
تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن
توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن
سریع برمیگردن توی آشپزخونه
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
تخم مرغهایی که توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن
ماهیتابه رو میندازن توی سینک
دنبال ظرفهای مسی میگردن
قابلمه مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن
چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه
روی باقیمانده تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن
ناسزا می گویند و بلند میشن
نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن
انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن
با یه پارچه تنظیف قابلمه رو برمیدارن
پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن
نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن

 




[ سه شنبه 16 شهریور 1389 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
اصل موضوع را فراموش نکن                  

مرد قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.روز اول 18 درخت برید رئیسش به او تبریک گقت و اورا به ادامه کار تشویق کرد.                                 

روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ولی15درخت برید.روز  سوم بیشتر کار کرد امافقط 10 درخت برید به نظرش اومد که ضعیف شده است.نزدیک رئیسش رفت و عذر خواست وگفت نمیدانم چرا هر چه بیشتر تلاش میکنم درخت کمتری میبُرم!!

رئیس پرسید:آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟؟؟

او گفت:برای این کار وقت نداشتم. تمام مدّت مشغول بریدن درخت ها بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




[ سه شنبه 16 شهریور 1389 ] [ 04:49 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]

شنیده ای صد بار،

صدای دریا را .

***

سپرده ای بسیار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده ای - شاید -

درین كتاب پریشان، حكایت ما را :

همیشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز ...

***

سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن !

شب، از جدائی مهر

به سوی ماه دویدن، فریب خوردن، باز،

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشیدن

دوباره كوشیدن

تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ،

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتیدن،

همه تلاش برای رسیدن، آسودن،

رسیدنی كه دهد دست،

بعد فرسودن !

همیشه در پایان،

به خود فرو رفتن. در عمق خویش. پاك شدن !

در آن صدف، كه تو « جان » خواندی اش ، گهر گشتن !

***

نه گوهری، كه شود زیوری زلیخا را !

دلی به گونه خورشید، گرم، روشن، پاك

كه جاودانه كند غرق نور دنیا را ...

***

اگر هنوز به این بیكران نپیوستی

ز دست وامگذاری امید فردا را!

 

فریدون مشیری




[ سه شنبه 16 شهریور 1389 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]

سكوت، بند گسسته است.

كنار دره، درخت شكوه پیكر بیدی.

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپیدی.

***

نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش.

نشسته در پس هر صخره وحشتی به كمین.

كشیده از پس یك سنگ سوسماری سر.

ز خوف جنبش پیكر.

به راه می نگرد سرد، خشك، غمین.

***

چو مار روی تن كوه می خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خیال دره و تنهایی

دوانده در رگ او ترس.

كشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:

ز هر شكاف تن كوه

خزیده بیرون ماری.

به خشم از پس هر سنگ

كشیده خنجر خاری.

***

غروب پر زده از كوه.

به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره سار نشسته است.

درون دره تاریك

سكوت بند گسسته است.

سهراب سپهری

 

 

 

 




[ سه شنبه 16 شهریور 1389 ] [ 02:36 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
این یه تست روانشناسی فوق العاده ست، لطفا صادقانه جواب بدین و جواب ها رو دقیق تو ذهنتون نگه دارین و در آخر با بررسی ها مقایسه کنید، لطفا قبل از جوابگویی خودتون به سوال ها، هیچ کدوم از پاسخ ها رو نخونین، چون نتیجه ی نهایی نادرست در میاد!!!خواهش میکنم به جواب سوالات نگاه نکنید وقتی سوالات رو پاسخ دادید اون وقت نگاه کنید



 


1-   در جنگل در حال قدم زدن با شخصی هستید، شخص همراه شما کیست؟


2-    باز هم در جنگل، قدم می زنید. حیوانی را می بینید. می توانید بگویید چیست؟


3-   چه تعامل یا ارتباطی بین شما و آن حیوان ایجاد می شود؟


4-   به اعماق جنگل می روید. وارد محوطه ای بدون درخت می شوید و در مقابل خود، خانه ی رویایی و ایده آلی را که در ذهن داشتید می بینید، آن را توصیف کنید؟


5-   آیا دور خانه ی شما نرده یا توری وجود دارد؟


6-   وارد خانه می شوید. به اتاق ناهار خوری می روید و میز ناهار خوری را می بینید. توضیح دهید روی میز و دور و بر آن چه می بینید؟


7-   از در پشت خانه خارج می شوید. بر روی چمن ها یک فنجان قرار گرفته است. جنس فنجان از چیست ( سرامیک، شیشه، کاغذ، چینی، پلاستیک و...) ؟


8-   با فنجان چه می کنید؟


9-   در حاشیه و اطراف خانه قدم می زنید و خود را کنار آب می بینید، آبی که می بینید چه نوع است (اقیانوس، دریاچه، دریا، رودخانه، نهر و ...) ؟


10- چگونه از روی آب می گذرید؟


 


 




 


 


پاسخ های خود را با بررسی های زیر مقایسه کنید و نتیجه بگیرید:


 


1-   همراهی که از او نام بردید و با شما قدم می زند، مهم ترین فرد زندگی شماست.


2-   اندازه حیوانی که در جنگل می بینید، بیانگر حجم مشکلات شخصی شماست.


3-   ارتباطی که با حیوان برقرار می کنید و اعمالی که انجام می دهید نشان می دهد که به شیوه با مشکلات خود(مثبت یا منفی) برخورد خواهید کرد.


4-   اندازه ی خانه ی رویایی شما، تعیین کننده ی مقدار انگیزه و هدف شما در حل مشکلات و مسائل است.


5-   اگر هیچ نرده یا حصاری دور خانه ی رویایی خود در نظر نگرفته اید، نشان می دهد که شخصیت آزادی دارید و همیشه از مردم استقبال می کنید و به آن ها خوشامد می گویید. بر عکس، حضور نرده، نمایشگر شخصیت بسته و محدود شماست، شما ترجیح می دهید که افراد، سرزده به دیدن شما نیایند.


6-   اگر پاسخ شما شامل خوراک، افراد و یا گل ها نیست، از زندگی کاملا ناراحت هستید.


7-   دوام وپایداری جنسیت فنجان انتخاب شده توسط شما، پایداری رابطه شما و شخص نامبرده در سوال اول را نشان می دهد.


8-   نحوه کار شما با فنجان، نشانگر طرز تفکر شما نسبت به شخص سوال اول است.


9-   اندازه ی حجم آبی که می بینید، بیانگر عاطفه و احساسات شماست.


10- میزان خیس شدن شما، هنگاهی که از آب عبور می کنید، اهمیت ارتباطات و روابط عاطفی شما را نشان می دهد.




[ دوشنبه 15 شهریور 1389 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]

ماه، دریا را به خود می خواند و،

آب،

با كمندی، در فضاها ناپدید؛

دم به دم خود را به بالا می كشید .

جا به جا در راه این دلدادگان

اختران آویخته فانوس ها .

***

گفتم این دریا و این یك ذره راه !

می رساند عاقبت خود را به ماه !

من، چه می گویم، جدا از ماه خویش

بین ما،

افسوس،

اقیانوسها ...

فریدون مشیری




[ دوشنبه 15 شهریور 1389 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]

طوفان سهمناك به یغما گشود دست

می كند و می ربود و می افكند و می شكست

لختی تگرگ مرگ فرو ریخت، سپس

طوفان فرو نشست

 

بادی چنین مهیب نزیبد بهار را

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

در شعله های خشم بسوزاند این چنین

گل را و خار را

 

اكنون جمال باغ بسی محنت آور است

غمگین تر از غروب غم انگیز آذر است

بر چشم هر چه می نگرم در عزای باغ

از اشك غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سیل تا به گریبان نشسته اند

لب های باز كرده به لبخند شوق را

در خاك بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شكسته، یاس به گل خفته در چمن

گل ها، شكوفه ها بر خاك ریخته

چون آرزوی من

 

مادر كه مرد سوخت بهار جوانیم

خندید برق رنج به بی آشیانیم

هر جا گلی به خاك فتد یاد می كنم

از زندگانیم

 

 

فریدون مشیری




[ یکشنبه 14 شهریور 1389 ] [ 10:46 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]




[ یکشنبه 14 شهریور 1389 ] [ 10:18 ق.ظ ] [ ساجده کاشانی ]

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

قیصر امین پور

 




[ شنبه 13 شهریور 1389 ] [ 06:42 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]





ساعت نو و قشنگ من مدت هیجده ماه بر وفق دلخواهم بدون کمترین تندی یا کندی کار کرده و رضایت خاطرم را جلب نموده بود از این رو تصور می‌کردم هرگز خراب نخواهد شد و ازآسیب‌دیدگی هرگونه بحرانی ایمن خواهد بود ولی روزی یا اگر درست بخواهید شبی از دست من بر زمین افتاد. از این حادثه بسی دلگیر شدم و آن را مقدمۀ مصیبتی پنداشتم با این همه کم کم خود را قانع کردم و این توهمات خرافی را از خاطر خود زدودم ولی برای اطمینان خاطر بیشتری آن را نزد مهمترین ساعت ساز شهر بردم تا انکه آن را معاینه و چنانچه آسیبی به آن وارد آمده ترمیم کند.



ساعت ساز آن را از دست من گرفت و با نهایت دقت مورد آزمایش قرار داد و گفت:



ـ این ساعت چهار دقیقه عقب می‌زند، باید آن را کمی‌جلو کشید.



هرچه سعی کردم او را قانع سازم دست از سر ساعتم بردارد و به او بفهمانم که ساعت من در نهایت خوبی کار می‌کند موفق نشدم زیرا تمام استدلال های دنیا نمی‌توانستند مانع شوند که ساعت من چهار دقیقه عقب نزند و از این رو لازم بود آن را جلو کشید و در حالی که اندوهی بی پایان مرا فرا گرفته بود مشاهده کردم که ساعت ساز با نهایت راحتی و خونسردی به عمل شوم و مهلک خود مبادرت ورزید و با وجود خواهش من، ساعتم را به جلو کشید.



طبیعی است با این وضع ساعت من جلو می‌زد و هر روز بر این وضع ناگوار افزوده می‌شد. هفته‌ای نگذشت که سرعت عجیب به آن عارض گشت و ضربانش به 150 در هر دقیقه رسید. دو ماه نگذشته بود که ساعت من هر ساعتی دو ساعت جلو می‌زد و همیشه سیزده روز از تقویم رسمی‌کشوری جلوتر بود. روز شمار آن اواسط نوامبر را نشان می‌داد در صورتی که تازه دو روز از نوامبر می‌گذشت. از این رو مرا گرفتار اشتباه کرده بود و من اغفال شده و اجاره بهای منزل خود را 15 روز زودتر تأدیه کردم و قرض های خود را 15 روز زودتر پرداختم و دین مردم را 15 روز زودتر مطالبه کردم. از این رو وضع من غیر قابل تحمل شد و مجبور شدم ساعتم را نزد ساعت ساز دیگری ببرم تا دوباره آن را منظم سازد.



این ساعت ساز از من پرسید که آیا تا به حال ساعت خود را تعمیر کرده ام؟ گفتم خیر. زیرا این ساعت تا به حال خوب کار می‌کرده و هرگز احتیاجی به تعمیر نداشته است. سپس نگاهی از روی تحسر بر من افکند و فوراً ساعتم را گشود و به تماشای کارخانۀ آن پرداخت و گفت:



ـ این ساعت شما را باید پاک کرد و روغن زد سپس حرکت آن را تنظیم نمود. هشت روز دیگر برای گرفتن ساعت خود بیایید.



پس از آنکه ساعت مرا پاک کرد و روغن زد و مرتب نمود ساعت من آهسته به کار افتاد و حرکاتش گاه متوقف می‌شد و باز پس از دقایقی استراحت به راه می‌افتاد از این رو در کارهای من کندی و فتوری روی داد دیر به اداره می‌رسیدم و سر موقع به خانه نمی‌رفتم، پرداخت دیونم به تعویق افتاد و طلب هایم وصول نمی‌شد، ساعات میعاد من مرتب به تعویق می‌افتاد و مردم مرا بد قول می‌پنداشتند و کم کم طوری شد که یک هفته از سایرین در تمام امور زندگانی عقب افتادم و نزدیک بود از هستی ساقط شوم.



پس برای مرتبۀ سوم مجبور شدم نزد ساعت سازی بروم.



این مرد ساعت را در مقابل من از هم متلاشی کرد و سپس با نهایت نخوت به من اعلام نمود که فنر ساعت شکسته است و قول داد در ظرف سه روز این عیب را برطرف خواهد نمود و ساعتم را صحیح و سالم به دستم خواهد داد. پس از این ترمیم ساعت من به وضع عجیبی دچار شد. قسمتی از روز را با سرعتی عجیب کار می‌کرد ولی قسمت دیگر روز کاملاً از کار می‌افتاد و به خواب عمیقی فرو می‌رفت به طوری که در حقیقت در ظرف 24 ساعت 12 ساعت کار و 12 ساعت استراحت کامل می‌فرمود و به این طریق از نظر شبانه روزی مرتب کار می‌کرد ولی از لحاظ دیگر یا همیشه چند ساعت جلو یا چند ساعت عقب بود.



پس مجبور شدم دوباره آن را نزد ساعت ساز دیگری ببرم.



این شخص به من گفت که یکی از پیچ های اساسی ساعت گم شده پس به ترمیم آن همت گماشت. از این پس ساعت من به درد یبوست و اسهال متناوبی دچار گشت. یک ساعت تند کار می‌کرد و یک ساعت به کلی از کار می‌افتاد و این عمل را در تمام مدت شبانه روز بدون اندک توقف یا تغییری انجام می‌داد.



خیر! تقدیر چنین بود که این ساعت مرا از هستی بیزار کند و به روز سیاه نشاند. پس آن را به نزد ساعت سازی بردم و درد دل خود را با وی در میان نهادم. او نیز مثل ساعت سازهای قبلی ساعتم را متلاشی کرد و سپس گفت:



ـ پیچ تعادل آن کج شده است.



پس پیچ تعادل را راست کرده و دوباره ساعت را پاک کرده روغن زده و آن را به من داد. این دفعه بلای ساعت از کارخانه اش به صفحۀ آن منتقل شد هر یک ساعت و پنج دقیقه عقربۀ بزرگ به عقربۀ کوچک گیر می‌کرد و مجبور بودم که شیشه صفحه ساعت را بر دارم و عقربه ها از چنگال بی رحم یکدیگر برهانم.



با این وضع تمام حواس من صبح تا شام متوجه این شده بود که درست در موقع مناسب این عقربه ها را از هم جدا کنم تا ساعت به کار موزون خود ادامه دهد. پس دوباره... برای دهمین بار مجبور شدم به دکان ساعت ساز بشتابم. معلوم شد که شیشه صفحه ساعت این دفعه مقعر است و مجبور شدم شیشه را عوض کنم ولی حماقت من در اینجا بود که به این آقای ساعت ساز اجازه دادم نظری هم به درون کارخانه ساعت بیفکند.



گفت:



ـ این پیچ هم سست شده است.



ـ سپس با مهارتی هرچه تمام تر پیچ را محکم کرد. از آن پس ساعت مرتب کار می‌کرد ولی یکباره متوقف می‌شد درست موقعی که ده دقیقه به خاتمه دوره 24 ساعت باقی بود عقربه های ساعت مانند خرگوش داستان از خواب بیدار می‌شدند و با سرعت عجیبی به حرکت در می‌آمدند و 23 ساعت عقب افتادگی را در ظرف ده دقیقه جبران می‌کردند. بعداً یک ساعت مرتب کار می‌کردند سپس دوباره به خواب 24 ساعت ده دقیقه کم فرو می‌رفتند.



پس دوباره نزد ساعت سازی شتافتم و در حالی که ساعت را به دست او سپردم به دقت در چهره اش نگریستم.



ـ آه! موریسون! شما هستید؟



آری او را شناختم ولی این پیرمرد هرگز در عمر خود ساعت سازی نکرده بود. چطور یکباره این شغل را بر گزیده است؟ آیا تمام ساعت سازهای دنیا همین طورند؟



ولی او به روی مبارک خود نمی‌آورد و گفت:



ـ مارک تواین عزیز، این ساعت فنرش کج شده است.



از فرط عصبانیت چنان مشتی بر سرش کوفتم که در همان جا جان به جان آفرین سپرد. پس مجبور شدم مخارج کفن و دفن او را تأدیه کنم و مقداری نفقه به پیرزن او بپردازم تا او را از تعقیب جرایی خود منصرف سازم.



عمویم ویلیام می‌گفت: «اسب تا روزی که سرکش نشود اسب خوبی است و ساعت تا وقتی که به دست ساعت ساز سپرده نشود قابل استفاده است» حق هم با او بود زیرا این ساعت که در بدو امر آن را دویست دلار خریده بودم برای من هفتصد دلار خرج تراشیده و عاقبت هم به راه نیفتاد.



گمان می‌کنم که هرچه کفاش، نعلبند و مسگر و حلبی ساز بی کار در این شهر پیدا می‌شود راه بهتری جهت امرار معاش جز ساعت سازی پیدا نکرده‌اند.




[ شنبه 13 شهریور 1389 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ ساجده کاشانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 18 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :